ناشئ اكبر ( مترجم : على رضا ايمانى )
149
مسائل الامامة ومقتطفات من الكتاب الاوسط ( فرقه هاى اسلامى و مسأله امامت ) ( فارسي )
نداشته ، درد را توليد كرده است ، كه در نتيجه چيزىكه وجود ندارد ، عامل توليد و فعل گرديده است . 147 . عبد الله مىگويد : اگر ثابت شود كه در ما نفسى وجود دارد و اين نفس همان حقيقت ادراككننده است ، در اين صورت نيازى به وجود حواس نيست تا به وسيلهء آنها ادراكى حاصل شود . چه اينكه حواس واسطههايى هستند كه نفس به وسيلهء آنها از محسوسات آگاه مىشود و هرگاه اين واسطهها نباشند ، نفس آدمى هيچ چيزى را درك نمىكند . 148 . عبد الله مىافزايد : خداوند بندگان خود را به آنچه نمىدانند ، تكليف نمىكند ، چنانكه آنان را به انجام آنچه توانش را ندارند ، موظّف نمىسازد ، فرقى نمىكند توانايى بر بليّه و گرفتارى باشد يا بر انجام كار . هر معرفت و شناختى بر دو قسم است : يا با طبع و اختيار حاصل مىگردد و يا با جبر و اضطرار ، و تا هنگامى كه بنده به جبر آگاه نگردد كه به چيزى مكلّف شده است - هر تكليفى كه باشد - تكليف كردن او به آن امر ساقط است . البته ما به سخن منكران ادلّهء [ وجود معارف اكتسابى ] معتقد نيستيم كه راه حصول علم و معرفت را اجبار مىدانند نه تحصيل و اكتساب ، بلكه مىگوييم : چيزى نيست كه كسى مرا به آن مجبور سازد ، مگر آنكه برايم ممكن است آن را [ پيش از اجبار ] تحصيل كنم . چنانكه اگر كسى چشم مرا باز كند و من ببينم ، او مرا به اين ادراك مجبور ساخته است ، همچنين من مىتوانم خود ، چشمم را گشوده و شناخت همان چيزى را كه به آن مجبور شده بودم براى خود كسب كنم . بنابراين هرامرى كه كسى مرا بر آن مجبور سازد ، در توان من است كه بدون اجبار ديگرى آن را تحصيل كنم و به عكس ، هرچه را كه مىتوانم با اكتساب به دست آورم ، ممكن است كسى مرا بر آن مجبور سازد . حال كه [ از يك سو ] اين سخن حق است و من مجبور به معرفت و شناخت خداى متعال هستم ، پس برايم امكان دارد كه بر وجود او استدلال كنم [ از سوى ديگر ] و اين معرفت ، مرا به مانند آنچه خدا مرا بر آن مجبور ساخته برساند . تمامى اين معرفتها